محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )
92
مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )
اشتمال او بر شبكيه چون اشتمال مشميه است بر جنين و چون طبقهء مذكور كثير العروق و منفذ غذاى صائب اجزاى چشم است امراض دموى بيشتر در وى مىافتد . و الطبقة السابعة الصليبية و پردهء هفتم صليبيه است و هي بعد المشيمية و وى بعد از مشميه است تلاقى عظم العين متصل است استخوان چشم را ، يعنى استخوان خانهء چشم را و وى از اطراف غشاى صلب دماغى كه به عصبهء مجوفه متصل است ناشى شده . فائدهآنچه از تعداد طبقات هفتگانه ذكر شده بنا بر قول جمهور است و الا اختلاف در اين بسيار است و بعضى صلبيه را از غشا مىشمارند نه از طبقه ، زيرا كه نزد اين بعض طبقه جسم تخين الجرم نباشد و فرق مىكنند در غشا و طبقه و الحق ما قلنا . و بعضى شبكيه را در طبقات نمىشمرند و بعضى عنكبوتيه را نيز از اجزاى شبكيه مىدارند و بعضى با هر دو ملتحمه را نيز و بعضى با هر سه عنبيه را نيز از اجزاى مشيميه مىگيرند و بعضى با هر چهار قرنيه را از اجزاى صلبيه تعداد مىنمايند ، پس نزد جمله ششاند و نزد بعضى پنج و نزد بعضى چهار و نزد بعضى سه و نزد بعضى دو باشد ، اما در رطوبات سهگانه همه اتفاق دارند و كذا در طبقهء مشيميّه . انتباهعصبهاى چشم دو گونه است : يكى آن كه افاضه حس لمس و حركت مىكند در وى . دوم آن كه مخصوص به بصارت است و مسمى است به عصبهء مجوفه و در تشريح اعصاب گفته آمده . أما الأذن فهي مركبة من اللحم المحض و الغضروف و العصب الحساس اما گوش پس وى تركيب يافته است از گوشت خالص و استخوان نرم و پى كه حس دارد . و منفعتها قبول الصوت و جمعُهُ ليدخل الصماخ و فائده او قبول كردن و جمع نمودن آواز است تا داخل شود آواز در سوراخ گوش . و بدان كه صماخ در عظم حجرى واقعاند و ذى تعاريج است تا هوا به تدريج درآيد اصلاح يافته در نهايت صماخ كه مسمى است به جُوبَهْ هواى ايستاده است و عصبى در اين منفذ و حوالى جوبه مفروش است و اين عصب را غشاى طبلى گويند ، هرگاه هواى حامل الصوت در صماخ نفوذ كند و به جوبه رسد هواى ايستاده را در حركت مىآرد حسب تموج خود پس عصب مفروش منفعل مىگردد و بامر الله سبحانه سمع حاصل مىگردد . و صماخ بكسر صاد مهمله و بسين مهمله نيز آمده است و جُوبَهْ بضم جيم و سكون واو و فتح باى موحده و وقف ها غايت صماخ به طرف داخل . أما اللسان فهو مركب من اللحم و العروق و الشريانات و العصب الحساس و الغشاء المتصل بغشاء المري اما زبان پس او مركب است از گوشت و آورده و الشرائين و عصب حساس و غشائى كه پيوسته است با غشاى مرى ، گوشت او رخو است و سپيد و نمودن او سرخ از خون عروق است و عصب وى منشعب شده است از اعصاب دماغى و زبان در طول را ستار است دو حصه اما به سبب احتواى غشا متمايز نمىنمايد . و در بيخ وى غدهء لحمى است كه آن را مولد اللعاب گويند و زير اين دو سوراخ است كه ميل در آن گنجد جهت خروج لعاب و اين سوراخها را ساكبى اللعاب گويند ، يعنى ريزندگان لعاب . و نفع بروز لعاب نداوت زبان و يا حوالى وى است تا زبان سهل الاطاعة باشد به واسطهء نداوت . و زير زبان در نفس او دو رگ بزرگ سبز واقعاند و ازين رگها شعبههاى كثير متفرق شده و در جرم زبان منتشر گشتهاند و اين دو رگ بزرگ را صردين نامند و ايضا براى